تبليغاتX
koochechakavak



 

تقدیم به دختری از تبار باران

دختری که چشمهایش

بهانه ی ترانه بود....

 

صدای رفتن برگها

از حضور باغچه می آید

بالاتر از آب

در دلم تکان می خورد

کسی انگار

کلوند خانه را حس کرده بود!!

در خت پیر

شاهد خوبی بود برایمان

خوب یا بد

چه فرق می کند٬برای نجار

یادگاریمان؟!

جای کسی خالی ست

کسی که شبیه دریا

از حادثه لب ریز است

جای کسی انگار.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 17:40  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

یه چند صباحی می رم مسافرت. جای همتون گلابی!!!!

این سپید تقدیم به الهه ای که منو با خدا آشنا کرد.

به قول خودش:

مثل همیشه با خدا شرو شد   چشاشو بست و بی هوا شرو شد

دختری که بی هوا٬همه چیزش رو دوست دارم.خنده ها و....

 

نیمه شب که گذ شت

جارو می کند باد

قدم های رفته اش را

هوای مرا

ریه هایت نداشت

آسمان تنگش گرفت

سقوط من

بچه گنجشکها را بزرگ می کند!!

باد٬ اگر هم برگشت

تو از همین خزانی

در پاییز

هیچ برگی برنده نیست!!

پشت سرت٬آب نمی ریزم

این کوچه

تنگ تر از آن است که ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 17:55  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

چه ایرادی داره وقتی داری دور خونه ی خدا می چرخی٬هدفن تو گشت باشه

و این ترانه ی سیاوش رو گوش کنی:

ای بازیگر گریه نکن٬ما هممون مثل همیم

صبا که از خواب پا می شیم٬نقاب به صورت میزنیم...

و اونجا که می گه:

نقش یه دریچه رو٬رو میله ی قفس بکش

برایه یک بار که شده٬ جای خودت نفس بکش....

خیلی ها اومدند برای آدما مرز تعیین کردند و گیر هایی دادند

که خدا و پیغمبرش ندادند!!ما نیومدیم تو این دنیا که همدیگر رو

سرزنش کنیم٬بلکه اومدیم با هم زندگی کنیم.

چرا شعور آدما براتون مهم نیست؟!چرا دور آدما دیوار می چینید؟!

شاید دلم خیلی پره....

بگذریم!!...

خیلی می ترسم انتظار برای من دیگه یه عادت بشه!

از عادت متنفرم!دستمو بگیرید تا گرفتار بلای عادت نشم...

یه سپید کوچولو مچولو می ذارم !! خیلی ها گفتن سیاسیه٬ خیلی

گفتن عاشقانس!!نمی دونم! نظر شما چیه؟!

 

همه با تو می رسند

ولی قطار

به خودت هیچ گاه نمی رسی!!....

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 17:28  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



شاید این کودکی اوست!کسی چه می داند؟...

سلام و باز هم سلام

اول اینکه تیر٬ماه تولد وبلاگ منه!

دوم اینکه از همه ی اینا که بگذریم٬تیر ماه تولد عزیز ترین دختر دنیاست!

از شما چیز زیادی نمی خوام٬از خدا هم نمی خوام! فقط یه جایی زیر بارون

به من بدید تا عاشق بمونم...

این سپید تقدیم به اونایی که به انتظار عادت کردند:

 

شبها که نیستی

حضور تو را

از ابرها می چکم!

سپیدهایم را ورق می زنم

برگرد!!

من این چتر را نمی خواهم

مگر چقدر مانده تا آخر باران؟

پرواز کن!

مگر اینجا٬ آخر دنیا نیست؟!....

...............................................

هر وقت ترانه می خونید و ذکر و آوای موسیقی شما رو به خدا نزدیک کرد

به من هم دعا کنید....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 12:6  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

همیشه علی شریعتی رو دوست داشتم.کسی که در خفقان مرد.

و خیلی ها نتونستن هضمش کنند. شاید از فکرش می ترسیدند!!

باید اعتراف کنم هر بار از شریعتی می خونم یاد ترانه های سیاوش

می افتم ٬حالا چرا نمی دونم؟!

حالاهم دارم از سیاوش گوش می کنم:

من می گم منو شکستن٬چشم فانوسو بستن

تو می گی خدا بزرگه٬ماه و می ده به شب من...

 

و اما یه یادگاری از شریعتی عزیز:

دنیا رو بد ساختند٬کسی رو که دوست داری تو رو دوست نداره

و کسی که تو رو  دوست داره٬ تو دوستش نداری

اما کسی که دوستش داری و اون هم تو رو دوست داره٬ به رسم و آیین

هرگز به هم نمی رسید!!...

 

به زبان سپید:

همیشه حق

به حق دار نمی رسد

هنه نا!

بیا اعتراف کنیم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:29  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

همیشه این عکس رو خیلی دوست داشتم

شاید این مرد می خواد ماه رو بین همه تقسیم کنه.

زندگی اونقدر مشغولم کرده که دیگه وقت عکاسی هم ندارم

یادش بخیر زمستون قبل یه صبح تا شب راه می یفتادم دنبال

 سوژه حالا یا کنار زاینده رود و یا بیرون از شهر.

می دونم دوستان که سر بزنن منو ملامت می کنند که چرا 

بهشون سر نزدم و آپ هم نکردم

راستش این روزا دلم به نوشتن نمی ره...

.................................................................................

یک

دو

سه

.

.

.

هشت

بهشت هم که می روی

در

به

در

می شوی!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 21:39  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

امشب يهو بي هوا دلم گرفت

شايد به خاطر بارونيه که اومد

هنه نا!!

دلیل گریه های من تویی!

 

آه!

ارديبهشت!

فصل خوب من!!..

...    ...   ...   ...   ...   ...   ...   ...   ...   ...    ...   ...  ...  

 

از اين راهي که بارها نيامدي

باران و تنباکو

و شايد

بوي ماه مي آيد

سپيدار شعر

تنش تير مي کشد

وقتي که پروانه

پرواز را پيله مي بندد

رفتن

در انتهاي سرخ اين غروب

رنگ عجيبي نيست

و کلاغ ها

اگر  به سر منزل نمي رسند

تقصير مادر بزرگ چيست؟؟...

 

زنگیه زنگ

یا زنگیه زنگ!!

مادربزرگ!

اهل روم نیستم!!...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:36  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

کلاغ های همهمه

سکوت را نوک می زدند

هوا

در ریه های یخ٬حبس بود

انگار زمستان

نفس نمی کشید...

 

صدای گریه ی مادر

طنین حزن کلاغ ها

لای پنجره ی چوبی

یک دست می شد

اینجا

آخر دنیا نیست!

کمی آن طرفتر

جایی که دیگ

بوی کلاغ مرده می دهد

نه! آنجا هم نه!

پشت دیوار

جایی که گربه ی همسایه

خونی آماسیده را٬لیس می زند

نه! آنجا هم نه!

ولی این بار٬سر کوچه ی ما

                                               آخر دنیاست....

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 17:26  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

۱

در انبوه ترین نخلستان

تو هی تمام می شدی

و زن

هلال تر

نگاه کردی و آب

در بهت چشمهایت شکست....

۲

کاش کاسه ی آبی بود

نه برای نوشیدن

پشت سرت می ریختم

عمو!!

۳

آب نبود

نور

بی هیچ شکستی به آسمان پرید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:47  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

این سپید رو تقدیم می کنم به نعیمه ی عزیز

 

عنکبوت بسته ماه

داروگ

تمام باغ را نمی خواند

و باد

گره زده خود را به کاه

هرچه بود دیگر نیست

و تو باز هم نمی آیی!!

نمی دانم

درون خواب های من

چه کسی٬از کدام مغرب

سرک می کشد؟

و از کدام گوشواره

تاب می خورد؟

نه!! سردی دست هایم

از زمستان نیست

از جای دیگری آب می خورد!!

آخرین بار٬ کی خدا

از دل ابرها

شرحه شرحه می چکید؟؟

داروگ

خودش را به مرگ می زند

شاید٬دل این ابرها شکست

و شاید شهر

قطره قطره مستجاب شد!!...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:20  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  |