تبليغاتX
خرابه های ساختگی...



۱

خوب است اوزون

سوراخ باشد

تا  صدای نوزادان ما را بشنوند

کهکشان های شیری

ما

قهوه خانه های تلخی هستیم

که فال هایمان

همیشه خراب است

همه چیز تمام خواهد شد

در سال دوهزار و آخر میلادی...

 

۲

برای چند لحظه هم باشد

بید ها

صدای تو را شنیده اند

اگر نه

چرا بید می کارند   

                       در تیمارستان ها؟!...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:44  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



چند درد دل ناهموار:

1

هنوز هم صداي تو مي آيد

از كنج اين خرابه هاي ساختگي

هرچه باشد

نمي توانم فراموشم كني...

2

در اين چهار چوب بيد زده

از صداي پوك شدن ميزها

خوابم نمي برد

در سراسر اندوه گس گرفته ي شهر

باد پيچ مي خورد...

3

هر چند سر گرداني

اما هيچ كس تو را

به چشم يك آفتاب گردان

نگاه نمي كند...

4

بهره ها

بهار را به تاخير انداخته است

و اقتصاد و روزنامه

جاي پرده ي نقال

و خوان هشتم را گرفت

كارمان به جايي كشيد

كه در سر شماري ها

سگ هاي همسايه هم حساب مي شوند

بايد دفتر بيمه يمان را عوض كنيم

مشق انار هايمان

جاي بيشتري مي خواهد...


حرف آخر:

قايق و موشك

با هم يكي شدند

تو چشم گذاشتي

و آرام

            آرام

                     در اقيانوس غرق شدي...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:51  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

تقدیم به الیاس علوی٬که گفت:

...شعار می دهند:

ما می میریم

تا عکاس" تایمز" جایزه بگیرد.

 


آرام بگير!

بگذار موهايت سرازير شوند

بر اين قالي هزار شانه

سليمان هم كه باشي

كم مي آورم

مي خواهم چند لحظه پرواز كنم

اگر اجازه مي دهي

شانه به سري را

                    رها كنيم...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 22:12  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

 نوبت به ما

و ترنج هایمان که رسید

ناگهان

همه دست کشیدند...

 

 کودکی هایمان

حکایت گرگ بود و پدری که چشمهایش

نقطه ی کوری از دنیاست...

 

حالا

من مانده ام

و چند برادری که مرده اند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 22:46  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

مادر  بزرگ  که قصه می گفت

همیشه از ما

یکی بود یکی نبود!

غیر از این قصه های تکراری

کلاغ های تکراری

مادر بزرگ های تکرای...

 

جنگ جهانی چندم  است؟

تلگراف های عاشقانه

کجای این جبهه ی دراز گیر کردند؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 22:36  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

پرسه

تنها هم بازی خواهرم بود

پدر

در تارترین زاویه

از تپانچه اش گرد می گیرد

و حالا من مانده ام

و چند برادری که مرده اند...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 15:29  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



چرت و پرت هاي يك آدم عوضي:


هفت سين
سالي چند ماهي سرخ را
به تنگ مي آورد؟


ديروز شيريني ات را
امروز حلوايت را
فردا استخوان سرت را...


خواهرم
تمام پولهايش را قلك مي خرد!
مادرم نخ قالي
و من تمام كودكي ام را
آب حوض مي كشم...


قرص هاي ناباور
تولد نيمي از شهر را
به تاخير مي اندازند...


رژهاي ميوه اي
و مادر هاي مجرد
دست آورد سي سال انقلاب است...


صداي راننده بلند شد
اينجا
آخر خط است...


مرگ
براي همه دست تكان مي دهد
بايد رفت
اين شتري ست
كه همه را شاخ مي زند...


يادگاري
با درخت بزرگ مي شود...


تقويم
      سر رسيد...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:8  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

حالا

من مانده ام و چند برادری که رفته اند

گرگ هست و چاهی که قبل از آمدنم

با اضطرابی پر شده است

من مانده ام و پیرهنی که از تنم در آوردند

گاهی پیرهن ها

قبل از دریدن گرگ

پاره می شوند!

چه کسی میداند

اینجا به اندازه ی من

باران می بارد؟...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 18:40  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

آسیه

منتظر است

کسی باید

ما را از نیل بگیرد...

 

در انتهای تنهای دشت

غروب دیگری

زخم می خورد

و گرگها

لاشه ای را پشت کوه ها می کشند...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 21:41  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

اسفند که می رسد

"سارها"

بهانه می گیرند

و "سیم" های خاردار

زخمه می زنند بر باد

"سارا"

مشق انار هایش را

تمام می کند

و  هفت سین این "سپید"

با "سه" تار شکسته ات

کامل  نمی شود...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 19:39  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  |